تبليغاتX
***درد دل يك دانش آموز ***
***درد دل يك دانش آموز ***
بمانيم تا كاري كنيم نه كاري كنيم تا بمانيم
به تماشا سوگند 

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست.

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

                                                                             «سهراب سپهری»

ارسال در تاريخ جمعه 1 بهمن1389 توسط امیرحسین خدادادی


اين سند تاريخي با ارزش به طول 23 و عرض 11 سانتي متر در سال 1879 ميلادي توسط باستان شناسان انگليسي در حفاري از ويرانه هاي بابل كشف شد و هم اكنون در موزه انگليس نگهداري مي شود.


در بخش هايي از اين استوانه 40 سطري به خط ميخي بابلي نوشته شده است :

«منم كوروش ، پادشاه جهان ، شاه شاهان ، پادشاه مقتدر بابل ، پادشاه سرزمين هاي سومر و اَكِد ، پادشاه چهار اقليم جهان ، پسر كمبوجيه شاه بزرگ انشان ، نوه كوروش شاه بزرگ انشان ، وقتي من به آرامي وارد بابل شده در ميان هلهله و شادي مردم بر تخت سلطنت نشستم . سپاه بي شمار من در كمال آرامش و نظم به سوي قلب بابل حركت كرد. من نگذاشتم هيچكس در اين سرزمين دست به ارعاب و تجاوز بزند. من در بابل و ديگر شهرها نظم و امنيت را برقرار كردم ... من برده داري را برانداختم ... من تمام خانه ها را از نو ساختم و به بدبختي ها پايان دادم و از آن پس مردم به آزادي رسيدند ... پادشاهاني كه در تمام كشورهاي جهان زندگي مي كردند ، همگي باج هاي خود را درآوردند و در بابل پاي من را بوسيدند ... من شهرهاي مقدس آن سوي دجله را كه معبدهايشان ويران شده بود دوباره ساختم ... خداي بزرگ بابل (مردوك) از درستكاري من خشنود شد و ما همگي او را ستوديم ....»

بي گمان و به باور همه مورخان و انديشمندان ، كوروش كبير يكي از برجسته ترين شخصيت هاي تاريخ ايران وجهان است. حقوقدانان عالم او را بنيانگذار حقوق بشر مي دانند. كوروش هيچگاه گرفتار عياشي و تن پروري نشد . او در ميدان جنگ و در خط مقدم ، دوشادوش سربازان مي جنگيد . او به دليل تخلاق و رفتار نجيبانه اي كه داشت در بيشتر لشكركشي ها با استقبال مردم مغلوب روبه رو مي شد. كوروش مروت و انسانيت را در حدكمال دارا بود. او در جنگها به ملت مغلوب ستم نمي كرد و به آنها اجازه مي داد كه بر دين خود بمانند و حتي معابد آنها را آباد مي كرد.

«براي خواندن مطالب تاريخي بيشتر به مطالب موجود در آرشيو هم سري بزنيد»

ارسال در تاريخ شنبه 25 دی1389 توسط امیرحسین خدادادی
من

    برای تنفر از کسانی که از من منتفر هستند 

                                                       وقت ندارم ؛

زیرا

    مشغول دوست داشتن کسانی هستم 

                                           که مرا دوست دارند.

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 توسط امیرحسین خدادادی


زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت. 
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد...

خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگی دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:

اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند
در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

همواره در ذهن داشته باشيد كه:
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود
مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود
مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود.
ارسال در تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 توسط امیرحسین خدادادی


نزن باران ! دوا ، درمان گران است 

و قدّم زیر این معضل کمان است 

بیا با من مدارا کن تو باران 

که دخلم از هزینه ناتوان است 

نزن باران ! که مترو درز دارد

شده پرآب و یک نهر روان است

نگو تقصیر من یا که شما نیست

نگو ایراد کار از این و آن است

نزن باران ! که سوراخ است چترم 

و کفش پاره ام را یک دهان است

نزن باران مرا ، چون بچه هستم

و کودک را زدن ، فعلی گران است

کجای حرف حقم خنده دارد ؟

نبار اینجا ، دلایل خود عیان است


«محمدصادق زمانی»

ارسال در تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 توسط امیرحسین خدادادی
بازی قدیمی و پر طرفدار « نون بیار کباب ببر »

به دلیل تعارض با واقعیت موجود در جامعه و تخیلی بودن آن

از جمع بازی ها حذف و بازی


 « چندین سیخ کباب بیار تا بتونی لقمه نونی ببری » جایگزین آن شد !   
ارسال در تاريخ شنبه 2 اردیبهشت1391 توسط امیرحسین خدادادی
موشی در خانه صاحب مزرعه تله ی موش دید
"به مرغ و گوسفند وگاو خبرداد انها گفتند تله موش مشکل توست!
روزی ماری در تله افتادو صاحب مزرعه را نیش زد
"مرغ را کشتندو برایش سوپ درست کردند
گوسفند را سر بریدندو برایش کباب درست کردند
و گاو را برای مجلس ختمش کشتند
و برای مهمانها غذا درست کردند و موش در این مدت از سوراخ دیوار ماجرا رو میدید
وبه مشکلی که به انها ربطی نداشت فکر میکرد!!!!!!!!!!!
ارسال در تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391 توسط امیرحسین خدادادی

باز هم اول ارديبهشت.
فردا يکي از روزهاي سهراب خواهد بود. روز آمدن و ماندن ؟ يا رفتن و ماندن ؟
براي خاک، چه ضيافتي خواهد بود و براي ما...
شايد فرصت و دليلي باشد براي مراجعه به شور و حس هايي که پشت روزمرگيهاي ما قايم شده اند.
ارسال در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!
ارسال در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور خودت رو ندونی؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه؛

و ...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
از تصادف جان سالم بدر برده بود

و در همه جا ميگفت جانش را مديون ماشين مدل بالايش است!!!!!


اما...

خداوند همچنان مي شنيد و لبخند ميزد!!!!!!!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی

خواستم بگويم، که فاطمه دختر محمد است.

ديدم که فاطمه نيست.

خواستم بگويم، که فاطمه همسر علی است.

ديدم که فاطمه نيست.

خواستم بگويم، که فاطمه مادر حسين است.

ديدم که فاطمه نيست.

خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.

ديدم که فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

«فاطمه، فاطمه است»
ارسال در تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر

دعوت میشود ضمن خویشتن داری

 از گره زدن سبزه ها به شدت خودداری فرمایند !

 
سازمان حمایت از محیط زیست



آپدیت : بدلیل استقبال بی نظیر دختران دم بخت گره زدن سبزه ها تا آخر فروردین ماه تمدید شد.    
ارسال در تاريخ شنبه 12 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
  رفتم جيگركي

طرف برگشته ميگه : نونم ميخاي؟ 

ميگم قبلنا سوال نميكردي، ميذاشتي،

ميگه : نه الان وضع فرق كرده

نون جدا، دونه ای ۵۰۰ تومن!

خوب شد بازم کرایه سیخ و ازم نگرفت !   

ارسال در تاريخ یکشنبه 6 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
سهراب ! گفتی : 

  چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

                                       چشمم را شستم ، جور دیگر دیدم ،                                

      باز هم سود نداشت 

                   تو همان بودی که باید دوست داشت.  


برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
 و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم.  

ارسال در تاريخ یکشنبه 6 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
ارسال در تاريخ شنبه 5 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
درد من حصار برکه نیست

                                       بلکه 

زیستن با این ماهی هایست

که حتی فکر دریا هم به فکرشان خطور نکرده است .

ارسال در تاريخ جمعه 4 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
  موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن : 

 ۱ -آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا “به تو” بخندند

 ۲ -آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا “با تو” بخندند . .  
ارسال در تاريخ پنجشنبه 3 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
آنگاه که غرور کسی را له میکنی...
گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی...
خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری...
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی...
تا برای خوشبختی خود دعا کنی...؟؟؟!!!
ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
...
این بود زندگی ؟

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی
روزگار عجیبی ست

              هر موفقيتی که به موفقيت هات اضافه میشه

                        یا يکی از دوستات کم ميشه يا يه دشمن اضافه میشه.

ارسال در تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391 توسط امیرحسین خدادادی

مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید

سال نو مبارک

ارسال در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط امیرحسین خدادادی
اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شاید

ده ها رنگین کمان ، در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی ، کمیاب ترین چیزها بود !

اگر شکستن قلب و غرور ، صدا داشت

عاشقان ، سکوت شب را ویران میکردند !

اگر به راستی ، خواستن ، توانستن بود

محال نبود وصال !

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند !

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند

و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم !

ارسال در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط امیرحسین خدادادی
روزهای آخر سال است...

حق همه ماست که آرزو کنیم

که آرزو داشته باشیم

هر چند تا که دلمان خواست...

هر چقدر که دلمان خواست...

هر چه که دلمان خواست؛

او نه غول چراغ جادوست که مهلت 3آرزو بیشتر را ندهد...

نه فیلسوف قرن بیست و یکم که بگوید هر آنچه هست را بپذیر...

او قدرت برتر است

می دانیم که هست می دانیم که می بیند

می دانیم که می شنود

همه او را حس کردیم...

پس آرزو کنیم و مطمئن باشیم اجابت می شود.  

ارسال در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط امیرحسین خدادادی

شاید قشنگ ترین دیالوگ دنیا آنجاست که پدر ژپتو میگه :

پینوکیو ! چوبی بمون ! دنیای آدما سنگیه !
ارسال در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط امیرحسین خدادادی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

ابزار رایگان وبلاگ